|
از هر دری سخنی
|

دیروز به تاریخ پیوست......... فردا معماست
امروز هدیه ای الهی است
زمان بخاطر هیچکس منتظر نمی ماند
عمران گران زود می گذرد
در اینجاست که شاملو می گوید
خرد و خراب و خسته جوانی خود را پشت سر نهاده ام
با عصای پیران و
وحشت از فردا و
نفرت از زشتی ها
اکنون من در نیمه شبان عمر خویشم
آنجا که ستاره ای نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد
در نیمه شبان عمر خویشم - سخنی بگو با من
زود آشنای دیر یافته
تا آن ستاره اگر تویی
سپیده دمان را من
به دوری و دیری نفرین کنم
با تو آفتاب در واپسین لحظات روز یگانه
به ابدیت لبخند میزند
با تو یک علف و همه جنگل ها
با تو و یک گام و ای آفریده دستان واپسین
هزاران فریاد
هزاران فریاد
هزاران فریاد
اولین سرود ملی ایران در زمان مظفرالدین شاه
شعر از بیژن ترقی و ساخته موسیو مولر فرانسوی
نام جاوید وطن ......... صبح امید وطن
چهره آن در آسمان ......... همچون مهر جاودان
وطن هستی من ......... شور سر مستی من
بشنو سوز سخنم
این شعار نیست بلکه سخنی است که از قلبی آکنده از مهر و شفقت نسبت به وطن و هم میهنانش برمیاید ... ای وطن دوستت دارم چون تو هویت من هستی - خاک تو خاک توتیاست در چشم من
ای هم وطن دوستت دارم چون صبر و تحمل و نجابت تو در مقابل این همه ستم و ستمگری کیمیاست و تو با نجابتت با صبر و حوصله ات هویت مرا بیشتر نمایان میکنی .
زنده باد ایران - زنده باد ایرانی
زندگی دفتری از خاطره هاست
یک نفر در دل شب ......... یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست ......... یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم ... عمرمان می گذرد ... ما همه همسفریم

عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم
سلام من باربی هستم ودست روزگار منو به این
شکلی که می بینید در آورده است - شما هم منو ببخشید چاره ای نبود.
و اما داستان باربی از چه قرار است ؟ باربی یک عروسک خوش هیکل و زیبای اروپایی است که به تنهایی به تمام دنیا سفر کرده است - بهمین دلیل در میان بچه ها بخصوص دختران از محبوبیت خاصی برخوردار است - در همین راستا سازنده عروسک باربی وقتی از مشهور شدن عروسکش در دنیا مطلع شد تصمیم گرفت به کارش وجه جدیدی بدهد و این بود که نوشت افزار باربی را هم ساخته شد و محبوبیت عروسک باربی دو چندان گردید - سازندگان عروسک و نوشت افزار در ایران هم تصمیم گرفتند که دست به چنین کاری بزنند و این بود که عروسکی با نام سارا و در کنارش نوشت افزار سارا ساخته شد ولی در وسط کار سازندگان این عروسک متوجه شدند که دارند بیراهه میروند و گفتند : ای دل غافل که ما اشتباه کردیم و بر اساس قوانین کشوری و اسلامی عروسک سارا که نمادی از یک دختر ایرانی مسلمان است نمی تواند به تنهایی به کشورهای دیگر سفر کند و این بود که عروسک دارا یعنی بعنوان برادر سارا هم ساخته شد و بدینترتیب نوشت افزار دارا و سارا شروع بکار جدیدی کردند . ولی دست اندر کاران دیدند که با وجود عروسکها و نوشت افزار دارا و سارا هنوز عروسک باربی و نوشت افزار آن در میان بچه ها از توجه خاصی برخوردار است - آنها فکر و فکر کردند که چکار باید بکنند و بالاخره به این نتیجه رسیدند که بایستی یک ضربه هولناک به عروسک باربی بزنند که دیگه از این غلط ها نکند - این بود که فتوای داده شد که ای مردم ایران ای خانواده های مسلمان ایرانی مواظب باشید که بچه هایتان از اینگونه عروسکها استفاده نکنند چون ایراد اخلاقی دارد و بدینترتیب بود که باربی هم تصمیم گرفت از نظر ظاهری خودش را تغییر بدهد . تا نظر شما خواننده عزیز چی باشد ؟
زن - ادبیات - اعتراض
در دوران قاجار در آستانه انقلاب مشروطیت و سالهای پس از آن زنان ادیب بسیاری به تاثیر از فضای انقلابها و جنبش های آزادیخواهانه جهانی و بومی در عرصه ادبیات ایران درخشیدند که نام آنان فهرستی طولانی را تشکیل میدهد . در این فهرست میتوان از ۸۳ زن شاعر دوران قاجار یاد کرد . با آنکه صرف ورود انبوه زنان به جرگه ادبیات مرحله مهمی است در نمایش - آگاهی فکری و اجتماعی و جنسیتی - زنان در تاریخ ادبیات پس از تحلیل کوتاهی از تصویر زنان در ادبیات مرد محور و اشاره به سندی از وضعیت زنان در دوران قاجار به آثار نخستین زنانی در تاریخ ایران می پردازیم و با آثار خود به آنچه در غیبتشان از تاریخ ادبیات به آنان نسبت داده شده و به سهمی که از لحاظ حقوقی و اجتماعی برای آنها در نظر گرفته شده اعتراض کنند و در اینجا بیشتر به نقد درخشان ترین طلایه دار از دیدگاه ما بی بی خاتون استر آبادی و تاج السلطنه است که به آن می پردازیم .
بی بی خاتون استرآبادی با کمال شجاعت به مقابله با دیدگاه بسته حاکمانی رفت که کاری بس مشکل بود . بی بی خاتون نقل می کند از رساله حجابیه اثر ملاعبدالرسول مدنی کاشانی :
... زنان با آن استخوان بندی نازک و لطیف و اندام باریک و ظریف - نرم بدن - شیرین سخن - نیک روی - مشکین موی - غنچه دهن - خوش زبان - در دندان - عنابی لبان - سیمین گردن - خلقی استردن - رقیق القلب - خوشخرام - ریزه اندام که گوئیا برای غنج و دلال و دلربایی در مقابل مقال خلق شده اند ... از جز جز خلقت آنها پیداست که فقط برای مصالح و تعیش مردان خلق آمده اند . لکن نه مطلقا بلکه تحت قانونی و بلکه اگر خوب تعقل و تفکر کنیم محض آبادی دنیا و احیا و بقای اساس دنیایی که مایه آن توالد است آفریده شده و به همین جهات است که قوه عاقله آنها هم مانند قوای دیگر آنها به مثابه مردان نیست - حتی مغز و مخ آنها کمتر از مردان است - لذا بیش از امور خانه داری و شیردادن و تربیت اطفال و تحمل بار گران حمل - بالجمله کارهایی که نزدیک به اعمال حیوانات است نباید بیشتر از آنها متوقع بود ...
ادبیات همواره جنسیت محور و جنسیت آگاه بوده است اما آنچه در آن مقاله مفقود گشته است حساسیت به تبعیض جنسیتی است پس از سلطه پدرسالاری و پیدایش تاریخ مدون در بخش اعظم تاریخ طولانی و حجیم نظم و نثر فارسی قلم به دست مردان بوده و آنچه نوشته اند و کوشیده اند که فقط از دیدگاه مرد محور و یا انکار هستی و حق حیات زن در جایگاه انسان بوده است . به شعری از خانم ژاله قائم مقامی اشاره میکنیم که پر از مضامین تازه و بدیع بود او نیز حسرت زنان را که سهمشان از انقلاب مشروطیت جز باد سردی در دست نبود بدینگونه بیان کرده :
من کیستم - یک ضعیفه ای بی نام و نشان طعن و تسخری است
دردا که در این بوم ظلمناک زن را نه پناهی نه داوری است
و سخن را با شعری از فروغ فرخزاد به پایان می برم که این حسرت را با قوت بیشتری بیان می کند :
آن داغ ننگ خورده که می خندید بر طعنه های بیهوده من بودم
گفتم که بانگ هستی خود باشم - اما دریغ و درد که زن بودم
شعری از آلساندرو پانوگولیس
وی اهل یونان بود و بخاطر مبارزاتش
سالها در زندان بسر برد و در همانجا هم
اعدام گردید ولی قبل از مرگش چنین شعر زیبایی را سرود
چوب کبریت بجای قلم ... خون بر زمین چکیده بجای جوهر
پاکت از یاد رفته ای ... باند پانسمان بجای کاغذ
اما چه بنویسم ...
شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشم
شگفتا جوهرم منعقد میشود ... برایتان از سیاه چال مینویسم
من کی هستم ؟

من کی هستم ؟
من کی هستم ؟
من کی هستم ؟
من کی هستم ؟
من کی هستم ؟
من دوشیزه مکرمه هستم " وقتی زنها روی سرم قند می سابند و هم زمان قند توی دلم آب میشود . من " مرحومه مغفوره " هستم وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالا هیچ خوابی نمی بینم . من " زوجه " هستم وقتی شوهرم بعد از مدتها به حکم قاضی قبول میکند بچه ام را بعد از شش ماه ببینم . من " سرپرست خانواده " هستم وقتی شوهرم با کامیون قراضه اش تصادف کرد و برای همیشه خاموش خوابید . من " خوشگله " هستم وقتی پسرهای محله زیر تیر چراغ برق وقت اشان را بیهوده می گذرانند . من " مجید " هستم وقتی در ایستگاه چراغ برق اتوبوس خط واحد می استد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می کند .
من " ضعیفه " هستم وقتی ریش سفیدهای فامیل میخواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند . من "بی بی" هستم وقتی تبدیل به شی آنتیک میشوم و نوه نتیجه هایم هی تند تند میخواهند از من عکس بگیرند . من " مامی " هستم وقتی دخترم میخواهد جلوی دوستانش پز بدهد . من " مادر " هستم وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم برای آن روز که به مهمانی رفته بودم و بچه ها غذا نداشتند . من " زنیکه " هستم وقتی مرد همسایه تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود . من " مامانی " هستم وقتی پسرم خرم می کند تا خلافش را به پدرش نگویم . من " یک کدبانو " هستم وقتی شوهرم کمربندش را روی شکم برآمده اش جا بجا می کند .
من " بانو " هستم وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من بگذراند . من " در اول ماه عروسی ام " خانوم کوچولو - عزیزم - پیشی - عشق من - عسلم و ... هستم من وقتی میخواهم از شوهرم جدا شوم و سرپرستی بچه هایم را بگیرم " سلیطه و خراب هستم . من در ادبیات کهن این مرز و بوم " نفس محیله مکاره - مار - ابلیس - لکاته و ... هستم که دامادم به من " وروره جادو " میگوید . حاج آقا مرا " والده " آقا مصطفی صدا میزند . من " مادر فولاد زره" هستم وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم . مادرم مرا به خان روستا " کنیز " شما معرفی - می کند . ( من کی هستم )

پرواز را بخاطر بسپار
که پرنده مردنی است
در هنگام سختی مشو نا امید
که از ابر سیاه بارد باران سفید
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود ****** عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
هموطن عیدت مبارک باد
سلام دوستان عزیز * پس مدتها بخاطر گرفتاری اومدم که یک داستانی را برایتان بنویسم * داستان که نه شبیه به داستان * اینگونه مسائل گر چه در غالب داستان هستند ولی در جوامع مختلف به گونه ها و شیوه های مختلف اتفاق می افتد * امیدوارم خوشتان بیاید و منتظر نظرات شما هستم *
گروه ۹۹
پادشاهی در قصری بسیار بزرگ زندگی میکرد * یک روز که در باغ قصر گردش میکرد صدای غش غش خنده را می شنید * به سراغ صدای خنده رفت و دید که آشپز قصر می باشد * پادشاه متعجب شد که چه شده است که آشپز اینگونه می خندد * به نخست وزیر دستور داد که آشپز را به نزد او بیاورند *
وقتی که آشپز به خدمت پادشاه رسید * پادشاه از او پرسید علت خنده ات چی بود ؟ آشپز گفت : قربان من همسر و فرزندان خوبی دارم و منهم با تلاش خودم برای آنها لباس و غذا تهیه میکنم * بهمین دلیل خوشحالم و خنده میکنم *
پادشاه به نخست وزیر دستور داد که برود و تحقیق کند آیا واقعا همین طور است که آشپز می گوید * پس چرا ما خوشحال نیستیم و مدام غمگینیم * نخست وزیر گفت : قربان آشپز راست می گوید ولی علتش این است که هنوز عضو گروه ۹۹ نشده است * پادشاه گفت : گروه ۹۹ چیست ؟
نخست وزیر گفت : قربان شما دستور دهید یک کیسه با ۹۹ سکه طلا جلو درب منزل آشپز قرار دهند تا ماجرا برای شما روشن شود * پادشاه دستور داد که یک کیسه با ۹۹ سکه طلا را روبروی منزل آشپز قرار دهند * وقتی که آشپز صبح از خانه بیرون آمد کیسه را دید آنرا به درون منزل برد و از دیدن سکه ها حیران گردید * آنها را شمرد و دید ۹۹ سکه طلا هستند * آشپز با خود فکر کرد چرا صد سکه نیستند شاید یکی از آنها گم شده است * این بود که مرتب بدنبال سکه صدم می گشت *
ولی سکه پیدا نشد سعی کرد با کار و تلاش تعداد سکه ها را به یکصد سکه برساند این بود که خود را به آب و آتش میزد * وقتی یک روز دیر از خواب بیدار شد * سر همسر و فرزندانش فریاد کشید که چرا او را از خواب بیدار نکردند تا بتواند با کار کردن تعداد سکه ها را به یکصد سکه برساند * خلاصه دیگه از خنده و خوش رویی در آشپز خبری نبود *
وقتی پادشاه از جریان با اطلاع شد * نخست وزیر گفت : قربان گفتم که هنوز وی عضو گروه ۹۹ نشده است * کسانی که به عضویت این گروه در آمده اند همه طمع کار و بد خلق و خوی هستند * پادشاه سری تکان داد و لبخندی زد و به نخست وزیر دستور داد آشپز طمع کار را تنبیه کنند *